آبادان برایم وطنی مأنوس شده بود

سفرهای جلال آل احمد به آبادان به روایت آل احمد تاریخ آبادان

سفرهای جلال آل احمد به آبادان به روایت آل احمد

  بزرگنمایی:

جلال احمد حدود شش بار به خوزستان و آبادان مسافرت کرد و دریافت های خود از این سفرها را در جاهای مختلف از جمله در مقاله گزارشی از خوزستان قلمی کرد. در ذیل بخشی از این مقاله را که مربوط است به شرح سفرهایش به آبادان، می خوانید:

این که گزارش می‌دهد از سال 1322 به این سمت، با خوزستان مدام در رفت و آمد بوده است. می‌گویم «با» خوزستان نه «به» خوزستان- و نیز «در رفت و آمد» می‌گویم نه رفتن تنها. یعنی آن ولایت برای من تنها یک ولایت نبوده است که تنها به انتظار بنشیند تا تو سراغش را بگیری و قدم رنجه کنی و بار خود خواهی‌ات را از این گذشته به آن گوشه‌اش بکشی- فخرفروشان که این منم که مسافر ده‌کوره‌های توام با آدم‌های گرسنه و تراخمی‌ات. یا این منم که پوینده راه‌های ناشناخته توام که معبر هزاران کس و ناکس بوده. یا این منم که به سر برنده‌ام در مسافرخانه‌های گلی و حقیرت و قهوه‌خانه‌های حصیری‌ات و تماشاکننده‌ام رودخانه‌های مداومت را و خشکی‌های مزمن‌ات را و تحسین‌کننده‌ام آجرکاری‌های خدا خدا سال‌هات را و گنبدهای مضرست را .... یا از این قبیل بادها در آستینی که دیگر نیست.

به این صورت خوزستان در چشم من شخصی بوده است به صورت خاکی. کسی بوده است به صورت اقلیمی. که اگر تو خود زیر آسمانش نیز به سر نبری او مدام زیر آسمان تنگ ذهن تو به سر می‌برد. و خوزستان نه تنها مدام در آسمان این ذهن بوده است بلکه پنداری که بر آسمان سیاست و اقتصاد سراسر مملکت سایه انداخته است. حتی اگر جسارت کنم بایدم گفت که در تمام گوشه‌های مملکت ما همه به برکت خوزستان زندگی می‌کنیم و زیر سایه آن آسمان بزرگ که پنجاه سالی است بلعنده مشعل‌های نفت است... و این داستان سربسته‌ای نیست.      

درین همه مدت هر یکی دو سال به گذری یا مأموریتی یا تفننی یا به فرار از سرمایی یا به گشت و گلا قدمی بر آن خاک نهاده‌ام. و اغلب زمستان‌ها جز یکی دو بار که تابستان بود.

*

بار اول تابستان 1322 بود در بحبوحه جنگ. با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت‌انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده‌ها کرده بودند تا مهمات جنگی نفس بر از خرمشهر به استالینگراد برسد. آن بار به قصد تحصیل در بیروت می‌رفتم- که آخرین مد نوک دماغ ذهن جوانی‌ام بود. و از راه خرمشهر به بصره و نجف می‌رفتم که سپس به بغداد و الخ... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره‌برادر. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر هر دو روی گردان. چرا که در آن سفر دامی دیده بودم در صورت ردا و عبایی... و این داستان دیگری است. اما هرچه بود این نخستین سفر دور و درازم بود به خارج از آنچه «مرز» می‌گویندش. و شاید همین جورها باشد که مرز در نظر من ملغمه‌ای است از گرما و عطش و تابش جانکاه خورشید و حضور سربازان استرالیایی با خالکوبی نقش زنان لخت بر بازوها و قاه قاه خنده‌شان و بطری از پنجره پرت‌کردن‌شان و بعد از برهوت گمرک و بی‌کسی میان درها و دیوارهایش و آزاری که برای یک دوربین حلبی بیست تومانی باید کشید و بعد از قطار تنگ چوبی که در آن با اجساد مردگان به‌عنوان همسفران باید به سر برد و الخ... مرز برای من هنوز چیزی است مخلوط از همه اینها. این بار اول  [تابستان 1322] خوزستان را از دریچه قطار دیدم یا از پنجره مهمانخانه محمدی در اهواز یا در حیاط خانه‌ای از خانه‌های خرمشهر. و صاحبش مردی روحانی از دوستان پدرم. و عصر که از حیاط به اتاق برمی‌گشتم دخترهای صاحبخانه شتابان گریختند. یکی کتم را که به دست داشت به گوشه‌ای افکند و دیگری اول لحظه‌ای میخکوب ماند و دستش لرزید و لرزید تا دفترچه تقویمم افتاد و بعد ناله‌ای که فروخورده جیغی بود و بعد پا گذاشت بدو.

و من درمانده که چه می‌جستند... و بعد در سرگیجه اولین بار بر بلم نشستن و از بغل کشتی‌های بزرگ سیاه دو زدن و در غول پیکری سلطه صنعت هیچی خود را دیدن. و آبادان را گذرا فقط به بوهایش شناختم. بوی شلغم گندیده و همچو بوی سیر در دماغ نشیننده.

*

اما بار دوم در آبادان اطراق کردم. پانزده روزی. سال 1324 بود و ایام نوروز. و من به مأموریتی برای افتتاح آن حزب [حزب توده] و اتحادیه کارگران وابسته‌اش به آن ولایت می‌رفتم. ...

برای مطالعه ادامه این مطلب نسخه دیجیتال مجله را از طریق لینک زیر تهیه نمایید:
لینک خرید نسخه دیجتال شماره اول مجله آبادان نامه

  

  


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield